مؤلف مجهول

233

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

از اين ملكى با حشمت و شوكت كه مدارك اوهام از حدّ نعمت او فاتر بود ، نهال بخت و دولت بر جويبار عظمت و حشمت در نشو و نماى : « أَصْلُها [ 159 پ ] ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ » « 1 » ، در اين اقليم چندگاه بر كار پادشاهى فرمان دهى كرد و مدّتى در حصول امانى و سلطنت و كامرانى بماند . پس از آن مزاج روزگار اقبال از حالت اعتدال منحرف شد و طراوت كشتزار ربيع شادى از تواتر نواير سموم حوادث پژمرده گشت و ساقى دور زمان در فرجام جام : « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » « 2 » بچشانيد . مرغ جان از نشيمن تن برپريد و تعلّق و پيوند ببريد . در پايان آن عجمهء او را دخمه‌اى ساختند و بر سر او عمارتى متكلّف پرداختند ، و چند روزى آن بقعت به « دخمهء شاه » معروف بود و آن عمارت در عالم موصوف . بعد از مدّتى كه دست از مرمّت آن باز داشتند ، و اصلاح و [ المام ] شعث او را خوار گذاشتند ؛ آن ستودان آبادان روى به خرابى آورد و دير برنيامد تا آن دير داثر شد و قواعد آن اساس انهدام پذيرفت و اطلال آن سمت اندراس گرفت . پس از چندگاه بر سر آن راه درويشى وفات يافت ، هم در آن‌چنان مغاكى كردند و او را آزاد در آن مزار انداختند و سبك سنگى چند بر سر آن حقير [ 160 ر ] فقير برافراختند . روزگارى گورهاى ايشان را از يكديگر تميز نمىشايست كرد . چندانك از تصادم ايّام و تقادم اعوام ، آثار مدفن ايشان مطموس شد و طلل معهد مدروس گشت . تواتر هبوب قواصف و تعاقب هجوم عواصف ، جدث عامر و لحد داثر ايشانرا از خاك پاك كرد و با تراب كفات و عظام رفات درآويخت ، و ايشانرا خاك بهم آميخت كه مطمح و هم از تميز ميان استخوان شاه و گدا قاصر آمد . چون اين سرگذشت به چشم سر ديده‌ام ، از اين سبب دل به كار خويش بسته‌ام و با بيگانه و خويش بكم‌وبيش خوض نپيوسته ، و دست فراغت از

--> ( 1 ) - قرآن 14 : 29 . ( 2 ) - قرآن 3 : 185 .